اشعار میلاد حبیبی

  • متولد:

وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم- / میلاد حبیبی

اگر بناست که از حق تهی شود سخنم
خوشا که خشک شود طبع شاعری که منم

«وطن بسوزد» و من زنده باشم و سرخوش؟
وطن بسوزد و من زنده..، -خاک بر دهنم-

به خرده گیری این سنگ‌های هرزه بگو
اگرچه آینه‌ام من ولی نمیشکنم

منی که سروم و عمریست ریشه ام اینجاست
چگونه باید از این آب و خاک دل بکنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
مرا سری است که سنگین شده است بر بدنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
زره که هیچ، ببین پاره است پیرهنم

مرا ادامه کرببلا تصور کن
به بوریا خوشم و بی نیاز از کفنم

هزار سال پس از مرگ اگر ببینندم
هنوز گریه کنم من،  هنوز سینه زنم


صدای زوزه بلند است دور و بر اما
نمی‌رسد به بلندای پرچم وطنم


به سلطنت طلبان هیچ التفاتم نیست
که من اگرچه غلامم غلام «پنج‌تن»ام
60 0 5

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست / میلاد حبیبی

چگونه صبر کنم این عمود باز بیفتد
تبر به جان تو ای سرو سرفراز بیفتد

هنوز شاعرت ای سرزمین حُسن، نمرده ست
که دُور دست قشون زبان دراز بیفتد

چقدر نام تو طبع مرا به ذوق می آرد
چنان که چشم نوازنده ای به ساز بیفتد

حرامیان همه بیزار از تو اند و چه بهتر
خوشا به کعبه که از چشم بی نماز بیفتد

به غارت تو طمع کرده اند و داد از آن روز
که گنج، مفت به دست قمارباز بیفتد

در این زمان صراحت بدا به طبع روانی
که در اسارت لفافه و مجاز بیفتد

هزار بار بیفتم به خاک کاش و نبینم
که پرچم تو زمانی از اهتزاز بیفتد

746 1 3

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر / میلاد حبیبی

به دست شعله های شمع دادم دامن خود را
مگر ثابت کنم پروانه مسلک بودن خود را

اگر تقدیر، تن دادن به فرمان زلیخا بود
همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را

تو را ای عشق از بین هوس ها یافتم آخر
شبیه آنکه در انبار کاهی سوزن خود را

اگر این بار رو در رو شدم در آینه با خود
به آهی محو خواهم کرد تنها دشمن خود را

بگو با آسمان بغض دار پیرهن از ابر
برای گریه کردن پاره کن پیراهن خود را

به امّیدی که شاید بگذری از کوچه ام یک شب
به در آویختم فانوس هر شب روشن خود را
6444 4 4.35